سرك نكش تو صندوقي كه همه ي لحظه هامه...
به نام خدايي كه شايد الان حواسش به من باشه.... اولين متني كه دارم ميذارم دراولين شبي كه قراره تو اين خونه بخوابم... راستش تجربه ي قبلي كه تا عمر دارم يادم ميمونه و اون خوابي كه اولين شب تو اون خونه ديدم و همه ي بدبياري ها و مشكلاتي كه بعدش دست به دست هم دادن تا كارامون خيلي زيبا با هم قاطي شه...من شكست بخورم اونم 2بار و البته بابا هم شكست بخوره...معامله اومد نيومد داره!نه? اومد نداشت واسمون...كلي مشكل سر راهمون سبز شد....ولي اين خونه نه!دوسش دارم....به دلم نشسته....اولين شبيه كه ميخوام اينجا سر بذارم زمين و بخوابم....شنيدم اولين شب تو اولين خونه زياد بايد دعا كرد,واسه رزق و روزي و خوشبختي و سلامتي و دل خوش و حل شدن مشكلات....حالا باهات حرف دارم خدا جون....اين 6سال سختي بس نبود?اييييين همه مشكل و شكست كافي نبود?بود....قسمت ميدم خداي من....كافيه,بذار روي خوش دنيارو ببينيم....من....ميدوني دردم رو,ميدوني شكستم رو,ميدوني غصه خوردنم رو,دليلش فقط ازمونيه كه 2سال منو از بقيه عقب انداخت....اما امسال با توكل به اسم اعظمت ميخوام شروع كنم,بدون ترس و با اطمينان به خود خودت...بابا هم كاراش كم كم درست ميشه,ميدونم....خداي من امشب شبه مهميه واسم....خيلي مهم...دوس دارم ارامشم ابدي باشه....
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393ساعت 2:17  توسط يه عدد بنده...  |